کودکی هر کسی پر از خاطرات خوب یا بد می تونه باشه. چیزهایی که هنوز که هنوزه توی خاطرات خاک گرفته مغزمون مخفی شده وتنها یه تلنگر لازمه که یا واضح و روشن جلوی چشمامون رژه بره یا محو و سیاه و تاریک و فراموش شده تکونمون بده, بخندونتمون یا باعث بشه بغض سالها فروخورده مون رو یکمرتبه بیدار کنه و چند روز حالمون رو خراب کنه.
" بادبادک باز" رو خوندم و زار زار گریه کردم .حس کردم این داستان بخشی از کودکی خیلهای ما می تونه باشه. تلاش برای جلب محبت پدر و مادر- بزدلی های کودکانه- دوستیهای برادرانه- خواهرانه همراه با حسادت و .... سوء استفاده های جنسی !!!
توی دخترای دور وبرم چند نفری رو میشناسم که گرفتار همین سوء استفاده های جنسی پسران فامیلشون شدند و سالهای خوب کودکیشون با ترس و وحشت از بین رفت. وقتی میگم از بین رفت یعنی این ترس همچنان گریبانشون رو گرفته و بعید میدونم حالا حالاها از دست کابوسهای شبانه شون نجات پیدا کنند. نمیدونم آدم انگشت اتهام رو باید به طرف کی نشونه بره. خیلی از پدر- مادرها ساعتها وقت صرف می کنند و ذهنیت بچه هاشون رو آلوده خزعبلاتی نظیر محرم و نا محرم – تو دختری اون پسره این کار خوبه اون کار بده این برای تو زشته اون واسه تو گناهه می کنند اما یادشون میره به بچه هاشون یاد بدن اگه یه بار یکی از نزدیکان به طرز عجیبی باهاشون برخورد کرد بیان و به پدر و مادرها شون بگن.خیلی از همین بچه ها سالها فشار حاصل از کنجکاویها یا رفتار بیمارگونه آدمهای نزدیکشون روتحمل می کنند اما در اینباره هیچ حرفی به زبون نمیارن. و من مادر یا توی پدر هیچ وقت متوجه نمیشیم.
اینکه چرا ماها حواسمون به سلامت روانی فرزندانمون نیست رو نمیدونم؟ شاید فکر می کنیم لازم نیست بچه ما درباره بدنش و لذت های ناشناخته بدنش بدونه. شایدم فکر می کنیم با دونستنش دنبال کشف لذت میره . یا چرا حواسمون به سرماخوردگی و تب بچه هامون هست اما نمی فهمیم با اومدن یکی از مردان فامیل رفتار دخترمون عجیب و غریب میشه؟ کی و کجا وچه وقت و توی چه سنی باید بشینیم و به دختر یا پسر بچه مون هشدار بدیم که مراقب باشه؟ اصلا درسته هشدار بدیم و ذهنیت بچه خراب نمیشه؟ نمیدونم. فقط هربار یکی از دوستام یا یه یکی از دخترای دور و برم درباره کودکیش حرف میزنه من گریه می کنم و روزها حالم خراب میشه و اونوقته که دلم می خواد بلند ترین و کر کننده ترین داد ممکن رو سر مادر – پدرها بزنم و آرزو کنم هیچ وقت مادر نشم .
من نه کارشناس مسائل جنسی هستم و نه مورد سوء استفاده جنسی قرار گرفتم و نه بلدم راه چاره نشون بدم. فقط به شدت عصبانیم. عصبانیم چون کودکی و بلوغ من لابلای کتابها و فرهنگها و اطلسها گم شد بدون اینکه کسی بیاد و بگه این فرهنگها این شکلها و این عکسها یعنی چی!!! اینکه کودکی من با پسرها شروع شد و با ترس از مردها تموم شد و آخر هم نفهمیدم چرا؟ و اینکه کاش " بادبادک باز " منو یاد خاطرات کودکی نمینداخت.
تابعد...
این روزها بیشتر تمرین کاریکلماتور نوشتن یا نوشتن جملات دفرمه طنز رو می پسندم. اینها ۵ تا از جدترین کارهای این ماه من هستند. امیدوارم بتونم بعضی ازنوشته هایی رو که ارزش ماندگاری دارند همراه با یک تصویر یا یک کاریکاتور از یک هنرمند دیگه چاپ کنم. از قدیم گفتن : " آرزو بر جوانان عیب نیست " ما هم که هنوز سی ساله نشدیم پس جوانیم دیگر![]()
۱- عجیبست!!! برق نگاه من باید ترا از جا می پراند نه اینکه خشکت می کرد.
۲- نقاش آنقدر هنرمندانه انحنای بدن مدلش را به تصویرمی کشد که بوم از خجالت سرخ می شود.
تازگیها بیشتر از همیشه به این فکر می کنم که ما آدمها توی یک جزیره ای سرگردان رها شدیم و هرکس بنا به دانش خودش از جهان اطرافش راه خودشو میره و این وسط کسی به کسی کمکی نمکنه . اونقدر دور و بر من آدمهای بی انگیزه و شکست خورده و تنها زیاد شده که من گاهی حس می کنم توی این جماعتی که زندگی می کنم به هزاران دلیل نه ولی به دهها دلیل خوشبختم. همین که لااقل محلی دارم برای بیان ترسها و فکرها و هم صحبتی با دوستان خوشبختی بزرگیست.
فکر می کنم مدتهاست که روی طرز تفکر و دیدم نسبت به خودم – زنها و روابط بین زن و مرد کار می کنم. خیلی مشکله بعد 27-28 سال بخوای طرز تفکری رو که توی این جامعه جا انداختن با اون طرز تفکری که خودت آروم آروم و نم نم بهش رسیدی رو هماهنگ کنی و زیاد در نظر آدمهای دور و برت ناهنجار نباشی. هرچند مدتهاست که دیگه بی خیال این نوع نگاه سوم شخصها شدم و تلاش می کنم توی هر برخورد و یا توی هر رابطه ای بیشتر دنبال یک جواب باشم برای اون هزاران سوالی که مربوط میشه به بهتر شدن زندگی من.حالا یا خودم بخشی ازاین روابط هستم یا ناظری بر روابط دیگران.
من زنهای نا امید و شکست خورده زیاد دیدم. زنهایی که فقط با خنده های دروغین خودشون روخوشبخت جلوه میدن وانتظار دارن من بیننده هم مثل خودشون گول این نمایش مسخره رو بخوریم. متاسفانه کمتر زنی رو دیدم که بتونه خیلی زود با ترسهاش کنار بیاد. حتی خود من. همه ماها نمیدوم بنابه دلایل ژنتیکی یا شخصیتی یا سرکوبهای اجتماعی یا ...دنبال حل مساله به صورت پایه ای نیستیم. یا دیر اقدام می کنیم یا ترجیح میدیم همیشه یه قربانی باقی بمونیم و از اون دردی که تو خلوتمون می کشیم لذت مازوخیسمی ببریم.
آقای " ر" از دوستان متاهل منه در آستانه سی سالگی. فوق العاده پر انرژی – عاشق کوهنوردی و با یک ذهنیت باز و این روزها به شدت افسرده. برای من خیلی دردناکه پای صحبت مردی بشینم که میگه چرا اینقدر زنها به شوهراشون می چسبند؟
بیشتر از هر چیز متاثر شدم که نوع نگاه عاشقانه این آدم در این چند سال به این مرحله رسیده که من بهش میگم شک به عشق. هرچند مشاورش میگفت وارد فاز افسردگی مردای چهل ساله شده که خب نشون میده این آدم خیلی جلوتر از سنشه.کاری برای این دوست انجام ندادم جز دیدنش و شنیدن درد و دلهاش و گوش کردن به شعرها و نوشته هایی که یه زمانی می نوشته و ساکت موندن در قبال فریادهاش وقتی میگفت چرا من نمی تونم دوستی غیر از همسرم داشته باشم و چقدر باید احمق باشم که دوستهایی خوبی رو مثل شماها بخاطر یکسری از چیزهای مسخره کمتر ببینم؟
دیدن آقای "ر" توی این برهه که من در پی کشف تفاوتهای فکری مرد و زن هستم تکون بزرگی بود. هرچند حس می کنم این آدم بدون کمک و خواست زنش نمی تونه از این یکنواختی دردآوری که دست و پاش رو گرفته نجات پیدا کنه و صحبتها و انرژی دادنهای گاه و بیگاه من وسایر دوستان فقط یه درمان مقطعیه. ولی باز روی این نکته همچنان تاکیدمی کنم که توی دنیای امروز ما شراکای زندگیمون نمی تونند همه بخشها و جوانب روحی – روانیمون رو پر کنند و قرار نیست بنیان خانواده با طرح همچین مساله ای از هم بپاشه اگه طرفین به یک عقیده و دید مشترک برسند.
پ.ن: چنانچه نظرات دوستان نیازی به یکسری توضیح از جانب من داشته باشه در کامنتدونی حتما جواب میدم
تابعد...