تبليغاتX
یادگاردوست - زندگی من

وقتی آدم دوست داشتن رو تجربه می کنه به درکی از خودش میرسه که توی هیچ کتابی نخونده و توی هیچ فیلمی ندیده و هیچ بنی بشری هم براش توضیح نداده. خیلی مهمه که شعور احساسی تو تا چقدر گنجایش و پذیرش دوست داشتن و دوست داشته شدن رو داشته باشه و مهمتر از اون اعترافیه که خودت پیش خودت می کنی.من متاسفانه به این نتیجه رسیدم که تا الان نه معشوق خوبی هستم و نه عاشق خوب. از این جهت که به روش خودم عشق می ورزم و از ترس فرار و برقرار ترجیح میدم و نه آدمی هستم که بخاطر عاشقم زندگیم رو تغییر بدم و همه اینها دردیه که تو ناخواسته به آدمهایی که توی زندگیت میان وارد می کنی. اینکه چطور عاشقی کنی و چه طور عاشق کنی هنریه که من هنوز بلد نیستم.

درست 3 سال پیش زندگی من بین دو مرد می چرخید. دختری بودم مردد بین دو مرد که هردو دوستان صمیمی من بودند و در دو جای مختلف همکارم , چیزی شده بودم شبیه گزل فیلم نوبت عاشقی مخملباف. موقشنگ و دانای کل جای مو مشکی و مو طلایی رو گرفتند و من  زنی بودم که نمیدونست از دوست داشتن چی می خواد و فقط فرار می کرد که گیر نیفته. موقشنگ تلاش می کرد من رو از اون حصار سفت و سخت عقاید بسته ام بکشه بیرون بلکه امیدی باشه به نزدیک شدن, دانای کل ساکت می ایستاد تا من خودم سمتش برم و دقیقا هم همینجور شد.

یکسال و نیم پیش اون روز لعنتی 16 خرداد 86 موقشنگ از زندگی من رفت بیرون. نمی تونستم بفهمم چرا رفته . چرا به دوست بودن اکتفا نکرده و می خواسته عاشق بمونه. نفهمیدم دلایل خیلی از کاراش تا  زمانی که من خودم از دانای کل جدا شدم. تازه اون زمان بود که فهمیدم اوه رفتن اون آدم از روی دوست داشتن بوده و من از بس درگیر خودم و زندگیم بودم که فرصت دیدنش رو به خودم نداده بودم.نمی خواستم به چشم معشوق نگاهش کنم .نمی خواستم مردی رو وارد زندگیم کنم که نمیدونست با خودش و احساساتش چه کنه.

دوستی ما با موسیقی شروع شد و با یک موسقی هم تموم شد. آخرین روزی که دیمش 3 نوار به من داد که من همینجور دست نخورده گداشتمش توی کمدم تا سر فرصتی که خودمم نمیدونستم کی میرسه گوش بدمشون. تا 5 آبان امسال که به شدت درگیر خودم و فلسفه دوست داشتن بودم یکی از نوارها رو به اسم " ابریشم طرب" گذاشتم توی واکمنم و شروع کردم به خوب شنیدن.  حزن صدای دوتار و ناله ای که توی صدای خواننده بود به کنار رسیدم به اینجا که خوند " تکیه بر دیوار کردم خاک بر فرقم نشست خاک بر فرقش نشیند آنکه یار از من گرفت "  یخ کردم. گر گرفتم و چنان نصفه شبی بلند گریه کردم که حالم بد شد.

تازه فهمیدم وای تا الان من درگیر این بودم که چرا آدمهای مهم زندگیم احساساتشون رو اونجور که من می خوام نشونم نمیدن و نخواستم ببینم آدمهایی رو که عمیقا دوستم داشتن ولی زبان احساسشون متفاوت بود از زبان احساسات من. بنابراین هیچ وقتم نتونستم کسی رو پیدا کنم شبیه خودم رفتار کنه و همیشه تو اوج شلوغی دور وبرم تنهایی وحشتناکی رو حس می کردم که شاید هیچکسی باورش نشه.  تازه بعد از جدا شدن از دانای کل بود که فهمیدم چقدر من با رفتار و کارهای عجیب و غریبم خاطر دیگران رو آزرده کردم و به نوعی از دوست داشتن و صبرشون سوء استفاده کردم و دردی رو نصیبشون کردم که الان تازه داشتم خودم حسش می کردم.

 تنها کاری که می تونستم برای موقشنگ انجام بدم نوشتن نامه ای بود که نشون بده من فهمیدم کارش رو. متن نامه چیز خاصی نبود جز یک تشکر از تمام تلاشهای 3 سال پیش اون آدم برای کمک به من که یکی از بزرگترین تغییراتش توجه نکردن به غرور زیادم بود که باعث شد من همچین کاری رو برای اون آدم انجام بدم. هرچند اون موقع شدیدا از تغییر کردن فراری بودم و نمی فهمیدم کارهای اون آدم رو.مسلما نه انتظار جوابی داشتم چون قرار بر این بود که هیچ تماسی نگیریم نه فکر می کردم اگر جوابی بگیرم به چه چیزی ختم میشه. کاری رو انجام داده بودم که احساسم میگفت درسته .

از 6 آبان امسال  که اولین نامه رو فرستادم تا دو هفته بعدش که جوابی ازش دریافت کردم اتفاقهای خیلی زیادی افتاد که هم خنده داره هم جالب و هم شدیدا ناراحت کننده. اینکه ما دونفر وارد یه چرخه مسخره از قهر و آشتی های عجیب و غریب شدیم و درکنارش دوستی ریشه داری رو هم تجربه کرده بودیم که بعد یکسال و نیم دوباره نزدیکترمون کرد بماند سر فرصتی که در اینباره خواهم نوشت .

فقط بدانید که امشب راس ساعت 9 موقشنگ به همراه خانواده اش زنگ خانه ما راخواهند نواخت .

پ.ن : تنبلی من در ننوشتن یا سر نزدن به وبلاگهای شما بابت این اتفاق و درگیریهای کاری بود خجالت زده لطف و مهربانی شما هستم.

 تابعد...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 10:25  توسط juju  |